Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for دسامبر, 2007

اهای خدای مهربون …. بازم منم ! همون کوچولوی کم زبون ! راستش امروز دوتا دروغ گفتم به مامانی … اولیش ازم پرسید وقتی رفتی دسشویی جیش کردی دستاتو با صابون شستی یا نه ؟ گفتم اره مامان جون شستم ….اونوخ اومد دستامو بو کشید فهمید دروغ میگم منم قرمز شدم خجالت کشیدم! دومیشم اینکه یه نیشگون از نی نی [...]

Read Full Post »

بیرون مغازه ایستاده بودم که دیدم یه پسره از بساط میوه فروشی همسایه یه موز کند و الفرار ! صاحب میوه فروش داد زد ای دزد و دوید دنبال پسره … منم دویدم ! یه صدمتری که دویدیم میوه فروش پسره رو گرفت … میوه فروش به پسره گفت : تُخم سَگه مادر قهوه کو [...]

Read Full Post »

شله یک غذای سنتیه که شامل حبوبات و ادویه همراه با گوشت گوسفنده و معمولا در ایام مذهبی مثل ماه محرم درست میشه ! فرق شله با غذاهای دیگه اینه که مثلا اگر فردا ظهر میخوان شله بدن باید دیگهای شله رو از شب بذارن روی اتیش و تا صبح به اصطلاح چمبه بزنن ! چمبه زدن [...]

Read Full Post »

 وقتی من گریه میکنم مامانی جونم بهم میگه : کوفت ! چه مرگته باز ! خفه میشی یا بیام خفت کنم ! اما وقتی این نی نی بی ادب عر میزنه مامانی صداشو نازک میکنه هی بهش میگه :چیه الهی قربونت بشم ! چیه الهی فدات بشم ! چیه الهی دورت بگردم !
ظهرا میرم صورتم رو با [...]

Read Full Post »

پیرمرد بنگاهی شصت سال رو راحت داشت …. شال سیدی و جای مهر روی پیشونی قیافه ظاهر الصلاحی بهش داده بود … مخصوصا تسبیحی که تند تند میچرخوند و زیر لب ذکر میگفت…! در بنگاه که باز شد صاحب بنگاه سرش رو بلند کرد و نگاهی به زن و دختر همراهش انداخت … زن چهل [...]

Read Full Post »

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون [...]

Read Full Post »

                               
بچه که بودم هر موقع مریض میشدم مادرم دستمو میگرفت میبرد پیش دکتر شیخ … خدا بیامرز صدای خش داری داشت و خیلی مهربون بود ! روی میزش یه کاسه شکلات عسلی بود و قبل از معاینه به بچه های مریض یه دونه شکلات میداد … یادمه گوشه مطبش یه سطل پلاستیکی بود و مریض ها به [...]

Read Full Post »

کنار خیابون ایستاده بودم که دیدم یه عقب مانده ذهنی که اب دهنش کش اومده بود و ظاهر نامناسب و کثیفی داشت به هر کسی که میرسه با زبون بی زبونی ازش میخواد دگمه بالای پیراهنش رو ببنده ! اما چون ظاهرخوب و تمیزی نداشت همه ازش اکراه داشتن و فرار میکردن !
دو سه تا سرهنگ راهنمایی [...]

Read Full Post »

سفارش استخدام !

روزی طلبه ای نزد مدرس امد و از او خواست توصیه نامه ای به وزیر معارف بنویسد تا او را استخدام کند . مدرس روی یک قطعه کاغذ نوشت : اقای وزیر معارف حامل نامه یکی از دزدان است و قصد همکاری با شما را دارد گردنه ای به وی واگذار کنید !
طلبه نامه را گرفت [...]

Read Full Post »

مامانی جونم همیشه بهم میگفت اگه یه وخ تو خیابون گم شدی برو پهلوی اقا پلیسه بهش بگو ! بابا جونم همیشه بهم میگفت از خیابون که خواستی رد بشی از اقا پلیسه کمک بگیر ! تو مهد کودکمون همیشه این شعرو میخوندیم : شبا که ما میخوابیم اقا پلیسه بیداره ! ……..
پلیس ها رو خیلی [...]

Read Full Post »

نوشته‌های قدیمی‌تر »