خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

اقای کارگردانی که توی فیلمها و سریال هایی که میسازی میای چهره شهرستانی ها رو مضحک و هالو و پَپو نشون میدی ای تف توی غیرتت…! توی غیرت نداشته ات…!

اقای فیلم نامه نویسی که شهرستانی های توی فیلمنامه سریالت فقط باید لهجه غلیظ ترکی یا مشهدی یا یزدی یا… داشته باشن و همیشه کارای مسخره بکنن و حرفای مسخره بزنن و بیننده رو بخندونن تف به معرفتت…معرفت نداشته ات…!

اقای انیمیشن سازی که دکتر مهندسای فیلمات همه تهرونی هستن و بدبخت بیچاره های فیلمت که هیچی نمیفهمن همه گرگانی و همدانی و لر هستن تف به شرفت…شرف نداشته ات…!

اقا من مخلص همه تهرونی ها هستم…والله جز مهمون نوازی و فهم و شعور و معرفت از اکثرشون هیچی ندیدم اما ما شهرستانی ها هم غرور داریم…! مُد شده هر کارگردان تلویزیونی که میاد سریال درست کنه برای نمک فیلمش دوسه نفر از بازیکن ها رو لباس شهرستانی تنشون میکنه و فهم و شعورشون رو اندازه مرغ پخته نشون میده…! چرا باید یه بچه تهرونی توی سریال فاصله ها یه بچه شهرستانی رو دست بندازه و بگه دیوید بکهام خواننده هست و اون بچه شهرستانی هم عین گاو سرش رو تکون بده قبول کنه…! هی هر روز دستش بندازه و سرش رو کلاه بذاره و اب از اب تکون نخوره…!

اقا توی این سریال ها هرچی بدسلیقگی و نفهمی و بی ادبی و بد پوشی و مسخرگی و لودگی و بیشعوری هست میچسبونن به شهرستانی ها و هر چی خوشگلی و خوش تیپی و مردرندی و فهم و شعور و لوندی و موی ژل زده و چشم ابی و لب قلوه ای و دماغ سربالاست مال تهرونیاست…! توهین به قومیت ها فقط لطیفه ساختن برای اونها نیست…! انصاف داشته باشید تو رو خدا…!

توی تاکسی نشسته بودم که یه حاج خانوم چاق پا کوتاه چادری مسیر گفت و وقتی اومد سوار بشه بجای اینکه با سر بیاد تو با ته اومد و نصف باسنش رو گذاشت روی پام و یه دفعه گفت: ای خدا مَرگم بده…! منم خودم رو تا جاییکه میتونستم جمع کردم تو شکم اقای چاقی که کنارم نشسته بود…!

خلاصه حاج خانوم جابجا که شد دیدم اه چه بوی گندی میده تنش …! گمون کنم یه شیشه عطر فاسد رو خالی کرده بود روی خودش که با بوی عرق تنش معجونی شده بود که صد رحمت به صد تا چُس و گوز …! خلاصه بدجوری احساس خفگی بهم دست داد…! طاقت نیاوردم و گفتم: حاج خانوم چی زَدی به خودت که اینقده بو میده…؟ حاج خانوم چادرش رو جمع کرد گفت: بوی عطر گل سُرخه نِنه…! و تا اومدم یه نفسی چاق کنم دیدم یه شیشه عطر از زیر چادرش دراورد و فِرتُ فِرت محکم زد به تخت سینه ام گفت: صَلوات برفِست….!!

اقا من که غافلگیر شده بودم گفتم: حاج خانم چیکار داری میکنی…؟ گفت: ثواب دره نِنه …تِبَرُکه…! گفتم: میخوام ثواب نداشته باشه…من داره حالم به هم میخوره شما شیشه عطر رو خالی میکنی رو من…. نگه دار اقا…نگه دار…!

حاج خانم چاق گفت: خیلی دلت خواسته بشه…عطر گل سُرخه… از بازار رضا خریدُم… تِبَرُکه…!

پیاده که شدم داشت گریه ام میگرفت…اقا یه بوی گندی گرفته بودم که نگو…از خودم بدم میومد…! کرایه رو حساب کردم و غرغرکنان رفتم محل کارم…! وارد محل کارم که شدم بعد از چند دقیقه دیدم پچ پچ ها و صدای خنده خانمها بلند شد…! خانوم سرکارگر اومد جلو و گفت ببخشید اقای فلانی بچه ها میگن اسم این عطری که زدین چیه…؟ چنون با اخم بهش نگاه کردم که سرش رو انداخت پایین …! بهش گفتم به بچه ها بگو اسمش عطر گه سرخه…گهه سرخ …! میخوان..؟

خلاصه دیدم با این بو نه میتونم توی محیط کار باشم و نه میتونم کار کنم… زنگ زدم اژانس یه ماشین اومد رفتم خونه…وارد که شدم دختر چهار ساله ام گفت چی بوی بدی میدی بابا…پیف پیف…خفه شدم…! زنم از اونطرف گفت اه چه بوی گندی اومد و من پریدم توی حموم…پیرهنم رو دراوردم کردم توی یک پلاستیک و سرش رو شش تا گره زدم از لای در دادم به خانومم گفتم سطل اشغال…!

اقا نشون به اون نشون که جلوی سینه ام رو شصت بار با صابون و شامپو شستم و شش بار با سفیداب کیسه کشیدم که سرخ شد اما بوی گند نرفت که نرفت…! از حموم که اومدم بیرون بوی گند تنم یه طرف و زیر اخیه کشیدن عیال مربوطه یه طرف که چشمم روشن حالا دیگه بهت عطر میزنن اره …ای خدا لعنتت کنه حاج خانوم… خدا لعنتت کنه…!

اقا اگه ضعیف ترین قشر جامعه یعنی رفتگرها اعتصاب کنن زندگی فلج میشه و شهر میشه پر از گند و کثافت…! نونواها اگه اعتصاب کنن مردم گرسنه میمونن و کُمیت جامعه لنگ میشه…! هر کسی توی این جامعه یه نقشی داره و اگه نقشش حذف بشه لطمه میخوره به مردم اما من میخوام ببینم نقش روحانیت چیه توی این جامعه…! اگه یه روز صبح پاشیم ببینیم ملخ ها همه شیخ ها رو خوردن و فقط عبا عمامه و تسبیح و نَعلین ریخته تو خیابون و حوزه علمیه چه اتفاقی میفته…؟ خداوکیلی اب از اب تکون میخوره…؟

اقا جان میگن حضرت علی و خیلی از امامای دیگه نخلستون داشتن و زمین بیل میزدن….! کشاورزی میکردن اماما…گله داری میکردن پیغمبرا…نجاری و اهنگری میکردن…! کدومشون نون مُفت میخوردن خداوکیلی…؟ اقا جون میگن حضرت علی شبا کیسه نون و خرما مینداخته روی دوشش میبرده دَم در خونه بدبخت بیچاره ها…دَم در خونه یتیما… اونم بدون اینکه کسی اونو بشناسه…حالا حضرت عباسی کدوم شیخی همچین کاری میکنه…! پس غلط میکنین ورور میکنین و حرف مفت میزنین که پیرو علی هستین…! اقای شیخ شکم گنده که گردنت رو تبر هم نمیزنه تو نون مفت خوردی …نون حرافی…نون وراجی…اونم از بغل یه مشت بدبخت بیچاره که خودشون به نون شبشون محتاج هستن..! یه نگاهی بنداز به دستات…اخه پُفیوز این دَستا که عین پَشمک نرم و سفیده تا حالا به بیل خورده…؟ تا وقتی ما ادمای جاهل به دسته کلنگ روبان و گل میزنیم میدیم دست فلان شیخ جد به کمر زده شکم گنده که مثلا کلنگ فلان جا رو برای تَبرُکِش بزنه همینه حقمون…! اون شیخ شکم گنده سنگین ترین کاری که تو عمرش کرده زدن همون دوتا کلنگه اونم بطور نمایشی که فیلم بگیرن و صلوات بفرستن…! ای خاک بر سر ما…ای خاک…! از ماست که بر ماست….!

اگه خدا گفته یه قشری به نام روحانیت باید نون مُفت بخورن و نمیدونم سهم امام بگیرن و فطریه و کفاره و زکات بگیرن و تسبیح بچرخونن من اون خدا رو قبول ندارم…! اخه مرتیکه خر بیا برو صبح تا شب یه خورده جون بکن ببین یک من ماست چقدر کره داره بعد اگه خواستی حدیث بگی غروب برو تو مسجد محلتون بگو…!
هی بلدین بگین نقل است از امام صادق…! نقل است از امام کاظم…! اقا سی ساله اینهمه نَقالی کردین چی شد…؟ غیر از اینه که با عملکردتون مردم رو از قران و اسلام و خدا بیزار کردین…! اقا من اینجا اعتراف میکنم که جاهِلَم… خَرَم…سَگم…. اب به اسیاب شیخ جماعت بریزَم…!!! دِ اگه نبودم که روز هفتم بابای خدابیامرزم یه شیخ پُفیوزی رو نمی اوردن تو مسجد نیم ساعت زر بزنه بعد یه تراول پنجاه هزار تومنی بذارن تو جیبش تازه اونم برگرده بگه اکثر جاها صد تومن میدن البته قابل شمارو نداره….دِ اگه قابل نداره پس گُه میخوری میگی …! اقا من اینجا اعتراف میکنم که ترسو هستم …بزدل هستم اگه نه میرفتم جلوش رو میگرفتم میگفتم ما پول مفت در نیاوردیم که بدیم برای نیم ساعت وراجی …نیم ساعت حرف مفت…! تا امثال من توی این جامعه هستن همینه سرنوشتمون…..! اگه ما و من همین خری که هستیم بمونیم اونا هم هَمون خرسوار میمونن… حالا از ما گفتن بود…! ( حالا حتما میگین تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمیبره…؟ داغ بودم بخدا اونموقع…نمیفهمیدم…! الان دارم کم کم چرت میزنم…!!! )

عقب تاکسی نشسته بودم که دوتا جوون مسیر گفتن :

- خواج ربه دِداش …………………..!

تاکسی ترمز کرد و یکی از دوتا جوون اومد لب شیشه گفت:

- خواج ربه مُخُوره…؟

راننده گفت :

- نه گاز میگیره…! بیا بالا دیگه عِشقی هَلاک رَفتِم تو ای گرما…!

سوار که شدن یکیشون کفشاش رو دراورد گفت :

- یَره خواهره ای هواره ..گ..ا…دُم…! پاهام اتیش گیریفته ابَلفَضلی…!

بوی گند پا با بوی عرق تن معجونی شده بود که نُحُرم باد گرمی هم که از پنجره میومد حریفش نمیشد…! یکی از جوونها به اون یکی دیگه گفت :

- راستی فهمیدی حبیبَم امده…!

- کُدُوم حبیب…؟

- هَمو خوانندِیه دیگه یَره……….. نِمُگُفت مُو مَرد تِنهای شَبُم…؟

- ها…. همو که مُگُفت شَهلای مُو کوجایی…شَهلا تو بی بَفایی…!

- ها….! تازه مِگن مُعینَم با بیجَن مُوتَضَوی امده…! مدنی چیه..؟ احمدی نجاد با اینا طی کرده…! گفته دوتا شعر بره حَرضَتِ علی باخانِن…! دیدن اقایَم برن دیگه تِمومه…بعد برن هَر گهی مِخِن بُخورن بُخورن…!

- خوشم میه ای احمدی نجاد خ…ایه دره اندازه خ…ایه گاو…! همه دنیا از دستش به عذابن بس که ک…س مغزه ای بابا…!

راننده گفت: مِردُم نون مِخَن عَمو…. خ..ایه مِخَن چیکار کنن…! تازه مِگن واز نون مِخه گیرون بره…! پدر مردمه دراورده ای بابا با ای کله شقی…!

مسافر جلویی به راننده گفت :پیاده میشم اقا…

راننده نگه داشت و مسافر همینطور که داشت پیاده میشد گفت : کار هر کس نیست خرمن کوفتن… گاو نر میخواهد و مرد کهن…! متاسفانه تو این مملکت ما فقط گاو نر داریم که اونم به جای خرمن کوفتن داره با شاخش ماتحت همه رو پاره میکنه… دریغ از یک مرد کهن…دریغ…!

نسل حاضر فکر میکنه بسیجی یعنی یه عده ادم نفهم که فقط یاد دارن ساندیس بخورن و مردم رو کتک بزنن…! نسل حاضر فکر میکنه بسیجی یعنی دشمن مردم….یعنی دشمن ازادی…! نسل حاضر فکر میکنه بسیجی یعنی یه ادم دهن گشاد که همه جا حضور داره و فقط بلده شعار بده…! نسل حاضر فکر میکنه بسیجی یعنی یه ادم مسلح که از روی پشت بام مسجد به مردم شلیک میکنه…! یه چند وقته میبینم برای این نوع بسیجی ها جوک و لطیفه هایی میسازن که همه حکایت از بی عقلی / کند ذهنی / تحجر / و دگم بودن اونهاست…!

اما بسیجی نسل من هیچکدوم از این خصوصیات رو نداشت…! بسیجی نسل من درب مغازه اش رو قفل میکرد لباس رزم میپوشید و دختر چهار ساله اش را میبوسید و با زن و زندگی خداحافظی میکرد و راهی جبهه میشد…با علم به شهادت یا معلولیت…! بسیجی نسل من مدرسه و دانشگاه رو رها میکرد دست پدر و روی مادر را میبوسید و با شوق به جبهه میرفت…با اگاهی از اسارت…یا شهادت..!

بسیجی نسل من نه به دنبال منافع مادی بود و نه شوق غنیمت گیری داشت…نه تشنه ساندیس بود….! بسیجی نسل من ته مانده اب قمقمه اش را به اسیر عراقی میداد و زخم پایش را با چفیه اش میبست در حالی که خود تشنه لب بود و زخمی…! بسیجی نسل من مهربان بود…انقدر مهربان که با کلاه اهنی اش اب می اورد برای گیاه تشنه در بیابان…یا ته مانده نان سفره را ریز میکرد برای پرندگان….! بسیجی نسل من ایران و ایرانی را دوست داشت …او متجاوز نبود…! او متجاوز کش بود…!…! بسیجی نسل من ( نان ترکشی ) میخورد با اب داغ قمقمه و میجنگید با دشمن ایران نه با ایرانی…! بسیجی نسل من روی مین میرفت برای ایران… برای تو…برای ما…بدون منت… بدون چشمداشت…! فرمانده من پایش در کربلای پنج قطع شد…! برای دفاع از وطن…وطن من…وطن تو…وطن ما…!

بسیجی نسل من گلوله و ترکش داغ خورد و سوخت…! در گاز خردل نفس کشید و در خاک غربت اسارت …! ایا تو هم میتوانی…؟ بلوف نزن…! فکر کن بعد حرف بزن که حرف زدن اسون ترین کاریه که ادما میتونن انجام بدن…!

فقط خواستم بگم این باتوم به دست ها…این اسلحه به دست ها…این ساندیس خورهاودهن گشادها و همه این هایی که لگد میزنن به دختران و پسران معترض …اینها بسیجی نیستن…اینها نام و جای بسیجی رو غصب کردن…بسیجی ظالم نبود…! بسیجی ظالم کش بود…!! کاش اسم بسیجی همان زمان که جنگ تمام شد به خاک سپرده میشد تا شاید خاک حرمتش را حفظ میکرد…!

در باره شب های جمعه و نامزد بازی قبلا نوشتم که بهترین دوران در طول زندگیست که عروس خانوم و اقا داماد قربون صدقه هم میرن و لِفتُ و لیس هم رو براهه…! اقا داماد برای عروس خانوم هَمو شاهزاده اسب سواره و عروس خانومَم برای شاه داماد همو دختر شاهِ پَریون تو قصه ها….!!

دوران نامزَدی که تموم میشه و عروس داماد میرَن سر خونه زندگیشون تا چند وقتی همه چی خوب و روبراهه…مادر زن جان یخچال و فریزر و کابینت ها رو پر از اذوقه کرده و دیگه لازم نیست اقا داماد بره گوشت و مرغ و ماهی بخره …مادر زن جان هی هر روز میاد خونه دختَرش برا شاه داماد کاچی با روغن زرد دُرُست میکُنه میده بُخوره تا یه وخ از کمر نَیُفته…مُشت مُشت مَغز جُوز میریزه تو جیب شاه داماد تا بخوره قُوَت داشته باشه…!!خلاصه شبا شب کاری و صبحا حموم و روزا هم بُخور بُخور…! عروس خانومَم هی ذوق میکُنه میگه اِی جان…! شُوهر چی خوبه…!! و هی لباسای تیتیش مامانی میپوشه قِر میده میخونه: شوهر شوهره…شوهر…! بالِشتِ سَره شوهر…! هم تُرشُ و شیرین شوهَر…!! ( اَصغر اقا جان بدو بیا باخابم دیگه شَب رَفت…!! )

یه چند وقت که میگذره و گوشت و برنج و روغن و محتویات کَمَر اقا داماد همه با هم تموم میشه و کاچیُ مغز جُوز هم دیگه افاغه نمیکنه!! زور میاد بالای اقا داماد و میفهمه که نه بابا زندگی خرج داره و کم کم نِق نِق ها شروع میشه…حالا دیگه ناز عروس خانوم مثل اون موقع های توی عقد خریدار نداره که خار میرَفت تو دستش اقا داماد پَر پَر میزد و اورژانس خبر میکرد…! حالا تا چاقو دست عروس خانوم رو میبره و جیغ میکشه اقا داماد میگه : چیه واز…؟ عروس خانوم میگه دستُم بُرید… داماد میگه یک لَتّه وردار ببند روش خونی نِکُنی هَمه جاره نِجس بره خانه زندگی…!! دستِ پا چُلُفتی…! عُرضه نِدِری یَک مُرغ تیکه کُنی چُسماره..؟چی غِلَطی مِکِردی پَس خانِه نِنَت…؟ مُرغاره خونی نِکُنی….هوووووووی…..!! عروس خانوم میگه یه چسب زخم برو بخر بیار دِره خون میه…داماد میگه :مَگه زخمِ شِمشیر خُورده که چسب زخم بخِرُم…؟ بیا برو تو مُستِراب بشاشُم روش خونِش بنَد میه….!!

تو خیابون که میرن دیگه اقا داماد اَنگشتاشو لای انگشتای عروس خانوم قُفل نمیکنه ویترین مغازه ها رو نشون بده بگه : مِخی ایره برات بخِرُم قربونت بُرُم…؟ و تا عروس خانوم میگه اصغر اقا جوراب برام مِخِری جورابام سولاخ رفته…؟ اصغر اقا میگه : واز امدِم بازار شروع رَفت…ایره مِخِری اُوره مِخِری…! مَگه مو رو گنج نِشستُم …؟ از جوراب مِخی بری بالا…سولاخ رفته بودوز…!!!

ایراد گرفتن ها هم کم کم شروع میشه…! دِماغِت بره چی ایجوریه…؟ عروس خانوم میگه : چیجوریه…؟ اقا داماد میگه : کوری مَگه …بره چی اِقَد دِماغِت بُزُرگه …؟ کو دَهَنته واکُن بیبینُم…! بره چی موقع خواستگاری نِگفتی که دِندونات کرمویه…؟ میبینُم دَهَنِت بوی مُستِراب مِده…!! پس بُگو…!! بره چی یک چشمِت کوچیکتره یکی بُزرگتره …؟ لباتَم که قیطونیه… دور دَهَنته رُژ مِزَدی که بگی لَبات قلوه ایه…ها…؟ مو خَرُم دیگه ها…؟ اَصَن ای چی جهازی بود که ننه بابات دادَن بهت…جهاز دختر سوپور مَحَلِمان از جهاز تو بهتره که…! خاک تو سَرت که یک ماکروفر نِدری….خاک..!! ماخاستی جهاز عروس عَمومِه بیبینی تا بفهمی جهاز یعنی چی….!! هفت تا خاور جهاز اوُردَن…! تازه هَمَشَم خارجی…نه مثه جهاز تو یک نیسانِ سر خالی ات اشغال…افتابه لگن…!! تازه دختره مثه ماه شب چارده مِمانه نه مِثه تو چُوله غِزَک…!! بابای عروس ( داماد سلامی )سیویچه ماگزیما داده به دامادش…اَصَن شما بره چی ( داماد سِلامی ) هیچی به مُو نِدادِن…؟ خوب اِنداختَنِت به مُو….خوب…!! یَره خواهره مادر…همه زن دِرَن مویَم زَن دِرُم… زن نَگو بُگو اَن….!! وخه بُرو اوبَر بو مِدی…سِنده…!!

خلاصه که اون قربون صدقه های توی عقدُ و نازته بُرُمُ و جیگرتِه بُخُورُمُ و لَبات مِثل لبای انجلینا جولی مِمانهُ و چشمات مِثه چشم اهویهُ و چقده تو ماهیُ و قربونِت بُرُم الهی تبدیل میشه به این غرغر کردنا و ایرادای بنی اسراییلی گرفتن و عروس خانوم هم که دیگه طاقتش تموم شده بقچه لباسش رو میبنده میره خونه باباش ….( حالا تا اینجا داشته باشین تا بعد بُگم…)

امروز روزه پدره و امسال اولین سالیه که من بی پدرم….! دست کی رو ببوسم امسال…؟ به کی بگم روزت مبارک بابا…؟ به همه شماها که بابا دارین حسودیم میشه…! از همه شماها که بابا دارین اما قدرش رو نمیدونین بدم میاد…! منم بابا داشتم اما قدرش رو ندونستم…همینجاها بود که نوشتم : تو به ما نون دادی بابا…! فقط نون دادی…! ستاره به اسمون بود سوار موتورت مِشُدی مِرَفتی سر کار ! شبا هم با رفیقات مِرَفتی کوسنگی عرق خوری تا نصفه شب !
اینارو وقتی زنده بودی نوشتم بابا…..بابا جان گه خوردم که نوشتم …. غلط کردم که نوشتم … ! کاش بودی و هر روز میزدی توی گوشم بابا…..کاش بودی و همون نون رو هم نمیدادی اما بودی بابا…! کاش بودی و هر شب تا دیر وقت مرفتی عرق خوری ….کاش نمیمردی بابا…کاش من زودتر میمردم بابا جان…!

……………………………………………………………………………………………..

( خوبه ادم یه جا داشته باشه که تنها باشه…که کسی بالای سرش نباشه که هق هق گریه هاشو ببینه … که هر چی دلش میخواد اشک بریزه…! )

بچه که بودم امتحان نهایی کلاس پنجم توی مدرسه علویه بود…امتحان که تموم میشد سه ماه تعطیلی تازه شروع میشد که عاشقش بودم…! سه ماه تعطیلی اونوقتا یعنی کاغذ باد هوا کردن …. اونم کاغذ بادهایی که خودمون درست میکردیم با کاغذ گراف و لوخ و سِرشک …! سه ماه تعطیلی اونوقتا یعنی بازی هفت سنگ و خانه جن و خر سُست پالونِ سُست…! یعنی توشله بازی ( شون شون قاق بالاقاقِت…!! ) و گاو گذر پندیل…!! یعنی پلخمون و سنگُ و چُغُک و شیشه همسایه…!!
سه ماه تعطیلی اونوقتا یعنی کاسبی های کودکانه… فالی فروشی …کاک و شانسی و گندم شادونه و ارد نخودچی با قُطاب هایی که توی بعضی هاش یه دوزاری بود که وقتی گاز میزدی و دوزاری زیر دندونت میومد انگار دنیارو بهت دادن…! سه ماه تعطیلی اونوقتا یعنی :شیره بلاله شوره بلال …! شیرای قوچونه بلال…! یعنی فِرفِرک های رنگارنگ …یعنی الاسکا و چرخ و فلک های دوزاری و یَخ در بهشت…!
سه ماه تعطیلی اونوقتا یعنی غوطه خوردن توی جوی اب یا استخر فَلکه صاحب الزمان یا دَمه شُتُر گلوی فلکه فردوسی ….یعنی به نیش کشیدن گلابی های کال یا اَخکوک های سبز دزدی از باغ استان قدس و اسهال گرفتن…!
سه ماه تعطیلی اونوقتا یعنی اغل زنبور شور کردن… یعنی چُغُک بازی…اونم چُغُک هایی که بَغَل چینگشون زرد بود و زود عادتی میشُدَن مینشستن روی شونه ات و با اون چینگ کوچولوشون از لای لَبات تُف های در اومده رو میخوردن…!!!
سه ماه تعطیلی اونوقتا یعنی یک عالَمه تُخمه خَربُزه شور که مادر تَف داده بود و مُشت مُشت میریختی توی دهنت و با پوست میجویدی و شوری اش چه لذت بخش بود … یعنی کشک تخته ای که هی با اب دهنت خیسش میکردی و با دندان کم کم از بغلش میتراشیدی میخوردی…! یعنی ادامس بادکنکی که باد میکردی و میترکید و پخش میشد روی نصف صورت و دماغت…یعنی یک مشت پوست ادامس خروس نشان که تمام سرمایه بچه گانه ات بود …! یعنی بیرجامه ( بیژامه) گشاد مامان دوز و دمپایی های گشاد و کله کچل و دماغای اویزوون…!!
یادت بخیر کودکی … یادت بخیر همه روزهای بر باد رفته و از یاد نرفته… یادت بخیر…!

…………………………………………………………………………………………………..

یکی از دوستان محترم نوشته یادته جواب ( شون شون قاق بالا قاقت ) چی بود؟ که خدمت ایشون عرض میکنم من با توشله فقط ( دم پل ) بازی میکردم و خانگی بلد نبودم و البته یادم نمیاد جوابش چی بود… توشله ها اولش یک رنگ بود ( تقریبا ابی رنگ )و بد قواره ولی بعدا این توشله های خوشگل سه رنگ خارجی اومد که خیلی قشنگ بود :) /// توشله بازای حرفه ای یک ( مت ) داشتن که بهش سماق هم میگفتن و به اصطلاح توشله اصلی و شاه توشله اونا بود…!
اقا خرمشهر رو خدا ازاد نکرد…خرمشهر را ما ازاد کردیم اما مدالش را بر سینه خدا زدند…! کجا بودی خدا ان روزها…؟ چرا ابابیل هایت را نفرستادی تا لشگر صدام یزید کافر را سنگ باران کنند عین لشگر ابرهه …؟ چرا به اب فرمان ندادی راه بگشاید تا رد شویم…؟ چرا فرمان ندادی اب بر لشگر دشمن راه ببندد و اونها رو غرق کنه عین لشگریان فرعون…کجا بودی خدا ان روزها…؟ کجا بودی  ببینی لاشه های برادرانم را که باد کرده بود در لباس غواصی کنار اب…؟ کجا بودی که ببینی امیر با بدن تیر خورده چطور تیر اندازی میکرد و پیش میرفت…؟ خدا اگر تو خرمشهر را ازاد کردی چرا از جان ما مایه گذاشتی…؟ چرا دست و پای ما قطع شد…؟ چرا اینقدر شهید دادیم پس ….؟!خدای عزیز و محترم و اکبر و سبحان ترا به جان فرشته های درگاهت یک بیانیه ای …. ایه ای …وحیی چیزی بده به این جبرییل تا نازل کنه و در اون اعتراف کن که خرمشهر را شما ازاد نکردی…خرمشهر را ان پیرمرد روستایی ازاد کرد که امروز زمینش را نمیتواند بیل بزند چون پا ندارد …چون پایش را در جوانی  جا گذاشت در خرمشهر تا خرمشهر ازاد شود…!!

……………………………………………………………………………………..

همین کلمه خرمشهر رو خدا ازاد کرد باعث شد خیلی ها پاشون رو از گلیمشون درازتر کنن و مثلا بگن تیم ما رو خانوم فاطمه زهرا پیروز کرد…!!( یعنی ک..ون لق بازیکنا….! ) یا مثلا طرف میگه اون بالایی من و تیمم رو دوست داره و پیروزی های تیم کار اون بالاییه….! یا اون یکی دیگه که تیمش چند تا بازی برده تا بهش میگن دلیلش چیه اب دماغش اویزون میشه هی زور میزنه تا اشکش در بیاد و با بغض الکی میگه ….من که گفتم که …. کار اون بالاییه ….! یا فلانی میگه من به عینه دست خدا رو در فلان جریان میبینم…..!
ول کنید بابا دست و پای این خدا و اولیای خدا رو …. هی بزور نکشین اینارو توی ماجرا…!!چرا هیچکدوم از شماها هر جا تیمتون گند میزنه یا کارتون گه کاری میشه نمیگین کار اون بالاییه…. نمیگین کار خانوم فاطمه زهراست…..؟ چرا وقتی کربلای چهار لو رفت نگفتین کار خداست که این عملیات لو رفت…؟ ای بابا….!

دیشب به دخترم گفتم برو سرکن رو وََردار بیار …!! دخترم گفت : چی بابا…؟ سَرکُن…؟ گفتم بعله ….! بدو بابا…! دخترم گفت سَرکُن چیه دیگه ….! رو به مادرش کردم گفتم هنوز این بچه نمدنه سَرکُن چیه…؟ خانومم گفت سَرکُن چیه…؟ اقا کاردم میزدی خونم نمیومد…. مداد رو برداشتم گفتم سَرکُن همون چیزیه که این لامصبه باهاش سر مُکنَن ….! یه دفه دخترم و مادرش با هم گفتن اها….منظورت تراشه….!!
این دختر کوچیکه عین اینایی که از سال قحط درامدن همچی تند تند شکلات مخورد که ماخاست خِفه بره….! دور دهنش و لباساشم حسابی کثیف کرده بود…بهش مگم تو چقدر لِمَشتی چلاس….؟! برو دم دهنته مامانت بشوره اَلفش رفته….! مگه اَلفش چیه…؟ لِمَشت چیه…؟ چلاس چیه…؟ گفتم لاالله الا الله…. خانوم دست و صورت این بچه رو بشور اَلِفش شده …! خانوم اومده بیرون میگه اَلِفش چیه… ؟ بگو نوچ شده …..نوچ….!!
حالا خوبه که مو مشهدی غلیظ صحبت نِمُکنم اگه نه که دیگه هیچی ….اگه ماخاست به گردنبند بگم ( خِفتی ) و به النگو بگم (چوری ) که زنم موره سه طلاقه مِکِرد دیگه ….! حالا زن ما که تهرونیه ایرادی بهش نیست اما خیلی ازی زن و دخترای مشهدی توی حرف زدنشا مخصوصا…مخصوصا… با جنس مخالف اصرار دارن که تهرونی صحبت کنن…!! همچی صداشاره نازک مُکنن ارررره…….. اررره مُکنن که انگار تخمشاره تو ناف تهرون کاشتن…! خدا نکنه که دوتا کلمه خارجی هم یاد بگیرن…. خدا رو بنده نیستن دیگه ….هی اوکی اوکی مکنن و مگن ای وای دپرس شدم….! البته خیلی ازینا فقط اره اره گفتن و من من کردن رو یاد گرفتن والا همیشه بند رو اب میدن و افتضاح به بار میارن تو صحبت کردن….! دختره میبینی تا دیروز خانه باباش فقط چای جوشیده مخورده با گل گاوزبون…..!! حرفم که ماخاسته بزنه خِلاش اویزون بوده مگفته سِله به چُخت دِلنگونه ….!! حالا خودشه عین چُوله غِزَک درست کرده مگه من فقط مِسکافه مُخورَم یا قهوه فرانسوی باشیر…!! اولا که جوُنُمَرگ رفته مِسکافه نیست و نسکافه درسته…!! بعدشم که توکه تا دیروز اِشکنه تخم مرغ مُخوردی با ابگوشت مَرزه حالا تا نومزدت مگه چی مُخوری مِگی وای من خیلی هوس پیتزای پپرونی کِردُم …؟!
مو نِمُگم پیتزا و نسکافه و قهوه بَده بُخدا….! مو مُگم اینا کلاس نیست…! مو مُگم خودت باش دختر جان….! اگه دلت سیراب شیردون مِخه با شوهرت برو فلکه دروازه قوچون….یا اگه هوس دوسیخ جیگر کردی برو فلکه صاحب الزمان….! بشقاب داغ و ذرت مکزیکی و چیز برگر اگه دوست ندری بزور نخور بگو به به …..!!
مو که مِدنُم همه ای حرفا کشکه…مو که مِدنُم تا چند سال دیگه هیشکی به گنجشک نِمِگه چُغُک …به مارمولک نِمگه کِلپاسه…! مو که مِدنم دیگه هیشکی نمگه جُل جُل نکن…! مِس مِس نکن….! سُرسُر نکن….! کُخ نریز….! مو که مِدنم ( کِله وَنگ ) و( اوشتولی ) و( چُسماره ) و( سَقه سِنده بُر) همه از یاد مِره….!! مو که مِدنم لهجه مَشَدی بر باد مِره….! ولی مُوره اگه بوکوشَنَم به( اَلفش ) نِمُگم ( نوچ )….!! به( سَرکن) نِمُگم تراش….!! حالا زنم مِخه بره خانه باباش بره ( جان مادرت نرو….!! )…. مو مَشهدیم اقاجان…. مشهدی…. مسعود مشهدی….!!
………………………………………………………………………………………………………………………………………………………..
اوسالایی که خوردو بودُم تو رادیون یک عمه خانمی بود که خدا رحمتش کنه …همچی قشنگ و بامزه مِشدی حرف مِزد که ادم حَظ مِکِرد….! فِک مُکنم عمه خانم همو استاد میرخدیوی خدابیامرز بود …یک کتابم از میرخدیوی داشتم که نمدنم چیکار رَفت….اسمش اداب و رسوم مشهدی ها بود…! راستشه بگم ای یزدی هاره میبینم همچی قشنگ حرف مِزنن کیف مُکنم…. اصفهونی ها… ابادونی ها…شیرازی ها هم همیجور… فقط ما مشدیا همش دلمان مِخه مَن مَن کُنِم….! اقا جان ماها مَن نیستم بُخدا…. نیم مَنم نیستم….ماها هممان مُویم…. مُو….!! مُو که هَتکُم پَتَک رفت…کاش فهمیده بشن چی مُگم مُو….! یره خواهره مادر…!!!
عرض شود که بنده کوتاهی کردم و باید معنی بعضی از کلمات مشهدی استفاده شده در متن رو مینوشتم که الان اضافه کردم….لطفا اگه معنی رو اشتباه نوشته بودم گوشم رو تاب بدین و یک ناخون جِله مَشدی هم از هر کجا که دلتون خواست بکنین….!!

سَرکن = تراش

لِمَشت = کثیف

چلاس = کسی که سیرمونی نداره و چشماش همش دنبال خوردنی میگرده و حرص میزنه..!

اَلِفش = چسبناکی در اثر شیرینی

خِفتی = گردنبند

چوری = النگو

خِلاش اویزون بوده = اب دماغش در حال ریختن بوده…!

سِله به چُخت دِلنگونه = سبد به سقف اویزونه…

چُوله غِزَک = مترسک سر جالیز

جوُنُمَرگ رفته = اصطلاح رایج برای خطاب کردن کسی با عصبانیت نه به معنای واقعی ان که جوانمرگ شده است…!

اشکنه تخم مرغ = نوعی غذای سبک ابکی برای شب که از رشته و سیب زمینی و زردچوبه و اب برای پختن اون استفاده میشه و موقع سرو کردن هم چند تا تخم مرغ توی اب اشکنه میشکنن که زود سفت و اب پز میشه … یادش بخیر…!

ابگوشت مرزه = همون ابگوشت ساده خودمون یا دیزی که برای معطر کردن اون از سبزی مرزه خشک شده هم در اون استفاده میشه….

سیراب شیردون = همون شکمبه گوسفند که خالی میکنن و تمیز کرده میپزن و معمولا با ابلیمو و سرکه و فلفل قرمز خوده میشه و خانما هم اکثرا دوست ندارن و پیف پیف میکنن…!

فلکه دروازه قوچون = میدان توحید

فَلَکه = میدان

چُغُک = گنجشک

کِلپسه = مارمولک

جُل جُل = تکون تکون خوردن خفیف

مِس مِس = لفت و لعاب دادن…! معطل کردن…

سُرسُر = یواشکی حرف زدن

کُخ نریز = کرم نریز…اذیت نکن…ادم باش …کُخ نریز دیگه تخم سگ…!

کله وَنگ = درگیر شدن…! کاری که وقت ادم رو میگیره…!

اُوشتولی = مال مفت…سُربی…معمولا در توشله بازی به کار میره…!

چُسماره = مثل چُس …چُس هم همون گوز بودار بیصدا رو میگن دیگه بی ادب…!

سَقه سِنده بر= سقه یک موجود موهومه فک کنم که در سرما میاد…سنده هم همون گهه دیگه …جون مادرتون یکی یه معنی درست درمون برای این کلمه اصیل و وبا وقار بگه …!!

ناخون جِله = نیشگون…وشگون…!

استاد اصغر میر خدیوی رو هم خدا رحمت کنه…

کامنت فرنوش عزیز باعث شد معنی لغات مشهدی رو بنویسم و اینم شعر قشنگی که از بیژن سمندر فرستاده با لهجه قشنگ شیرازی که من …!! ببخش که مو عاشقشم…:)

شیرازو میگن نازه واسی آفتاب جنگش
قلبارو گِرن میزنه به هم تیرشه ی تِنگش
بلبل توکوچا تو پس کوچاغزل میخونه
شعروی ترحافظ میریزه ازسر چنگش
عطرگل یاسم ونسترن بهارنارنج
هی سرمیکشه ازتوخونه ی وازو ولنگش
اینجان که اگر چیش تو چیشوی هیکی بودوزی
سازدلشو میشنفی از جلنگ جلنگش
اینجان که به فوت کاسه گری امرو و فردو
تام پات میسره دنبال دختروی زرنگش
ای دخترهمسایه ی دیوار به دیوار
لیم لیم دیوارَک زد تو بدو بزن پلنگش
قلبوی پیزوری نیس توسینه ی مردم شیراز
تابیخودی ریشمیز بزنه تو دَرزدِنگِش
دنیارو تی پَس میگشت وهی می گفت سمندر
ازشهرچه خبر؟ قربون اون آفتاب جنگش

………………………………….

خیلی گرفتارم خدا وکیلی…خیلی گرفتارم…!! امسالم توت نخوردم هنوز… یره خواهره مادر…!!!
خوارج جان نوش جانت اما خیلی نامردی….یره از گلوت رفت پایین خداوکیلی…؟
عکس سمت راست کار رفیق ندیده و همشهری با ذوق جناب خوارج هست که حتما باید روزی ببینمش….حالا یا روی درخت توت یا زیر درخت توت….!! شایدم درخت شاتوت….!
ای توتای توی طبق تو میوه فروشیا اصلا خوردنش حال نمده…ادم خوبه خودش بره رو درخت توت و دانه دانه توت بچینه بذاره دهنش…اوجوری حال مده ….!! یره چی بده ادم بزرگ مره بعد خجالت مکشه بره رو درخت توت …!

نوشته‌های قدیمی‌تر »