آگوست 30, 2009 بدست مسعود مشهدی
یه روز یکی گفت بیا بریم کوچه بالاترین….. گفت خیلی کوچه باحالیه…! ما هم از کوچه پایینی راه افتادیم طرف کوچه بالا ترین تا ببینیم این کوچه بالاترین چجور جاییه که اینقدر اسم در کرده …! به کوچه بالاترین که رسیدم دیدم ته کوچه بن بسته و همه جور ادم اونجا زندگی میکنن…! از دکتر مهندس بگیر تا ادمای خارج رفته و بقال وچقال و شیرعلی قصاب…! یه چند تا هم بچه بسیجی و مسجدی و تا دلت بخواد بی خدا و کافر و ملحد و عرق خور…! عجیب جایی بود…! ندیده بودم کوچه ای که خرچنگ احساساتی و پلنگ و یوزپلنگ و جوجو طلا داشته باشه…!
اولش غریبی کردم و یه گوشه وایسادم تماشا…اما بعدش گفتم این کوچه یه درخت شاتوت کم داره اون وسطش… یه درخت شاتوت که بچه های یکی یه دونه برن روش دست و بال خودشون رو قرمز کنن… منم شدم درخت شاتوت و ریشه دووندم توخاک کوچه بالاترین …. عجب خاکی داشت لامصب….! کم کم از اون بالا رصد کردم همه جا رو… دیدم عجیب جاییه اینجا…!
غروب که میشد در خونه ها کم کم باز میشد و یه اقا سیدی موتور هزارش رو برمیداشت گاز و گوز میداد توی کوچه و حرف حساب هم حالیش نمیشد…! فقط میگفت قانون….! از جلوی حوزه هم که رد میشد دوتا بوق میزد که یعنی مخلصیم…! یه بچه اعیون لوس فرنگ رفته هم بود که یه تیر کمون دستش بود چپ و راست میزد به درو شیشه همسایه ها و تا خاله فروغ و مامان مینو از لب پنجره دعواش میکردن عین رابین هود کلاهش رو برمیداشت تعظیمی میکرد میگفت چاکریم….! اون ته کوچه هم یه ادم مغلطه ای بود که گاهی شبا عرق میخورد بیداد میکرد توی کوچه….یه جوون رعنایی هم بود که با وجود اینکه اسمش ژرمنی بود اما دلش برای وطنش پرپر میزد و شب و روز کارش شده بود مبارزه با خصم و اطلاع رسانی به اهل کوچه…!
امیر رضا بچه پولدار کوچه بود و فقط گاهی از خونه در میومد تا الاسکا با خروس قندی و گندم شادونه بخره و کسر شانش میومد با همه همکلام بشه …! اما خوب پسربا ادبی بود و گاهی جواب سلام بعضی بچه ها رو میداد که با حسرت به بغل پر از لیسک و ارد نخودچی با خروس قندیش نگاه میکردن اما دریغ از یه دونه ادامس که تعارف کنه … ! مرجان دختر حاجی دستمالچی هم بود که تا پسرای محل میدیدنش خودشون رو خیس میکردن بس که این دختر سنگدل و جلاد بود…خشتک پسرا رو به سرشون میکشید…!
این کوچه یه اتوبوس هم داشت موقعی که بارون میومد همه میرفتن توش تا خیس نشن…. امان از دست فضولباشی محله که عجیب دوستش داشتم و دارم وخودش خبر نداشت و نداره که عاشقشم…! این اقای فضولباشی یا توی هر سوراخی انگشت میکرد یا از توی اون سوراخ اونطرفش رو نگاه میکرد و گاهی هم یا عمدا یا سهوا سوراخ ها رو اشتباه میگرفت و جای نگاه و انگشت عوض میشد …! توی این کوچه یه عکاسخونه بود به اسم ابهام که عکسای قشنگی پشت ویترینش بود و ادم از دیدنش سیر نمیشد…یه دکتر مهربونم بود که پاهای بلندی داشت و میگفتن توی مسابقه دو خدا هم به گردش نمیرسه و وسط کوچه محکمه داشت و اغلب اهالی رو مجانی دوا درمون میکرد ….! فقط عیبش این بود که نصف مریضاش بعد از خوردن دواها روبه قبله میخوابیدن و اشهدشون رو میخوندن…! میگفتن بس که حواسش به کوچه بالاترینه گاهی به مریضاش به جای گرد اسپرین و قرص کاشی کالمین مرگ موش و سیانور میده….! یه بارم میگن زن یکی از جاهلای محل برای دوا درمون رفته پیشش و دکتر که چشمش از پنجره به کوچه بالاترین بوده به جای گرفتن نبض حاج خانوم یه جای دیگه حاج خانوم رو میگیره و غوغایی میشه تو محل…!
اخ……یه دختر شیرازی بود….! اخ… یه دختر شیرازی بود …! وای…… یه دختر شیرازی بود چشاش ابی / موهاش طلایی / لپاش گلی… لباش غنچه… ابرو کمون و تا دلت بخواد مهربون…..اره مهربون…حتی مهربونتر از خدا…! گاهی چادر گل منگلی سرش میکرد و میومد میرفت از بقالی سر کوچه گل گاو زبون با عرق بهار نارنج بخره ببره خونه واسه هیچکس …! دختر شیرازی از بغل درخت شاتوت که رد میشد دستش رو دراز میکرد و درخت شاتوت هم شاخه های خودش رو میاورد پایین تا دست دختر شیرازی به شاتوتا برسه ….! دختر شیرازی دوسه تا شاتوت میخورد و قرمز ترینشون رو یواشکی روی لپاش و لباش میمالید و خنده با نمکی میکرد و با همون لهجه قشنگ شیرازیش اواز میخوند و دور میشد….! دختر شیرازی جونم دختر شیرازی….خودتو به من…………………………!
اقا این کوچه گردن کلفت و باج گیر و گزمه وداروغه وکدخدا و چماقدارو بزن بهادر و ملا هم داشت….! اگه میخواستن یکی رو از کوچه بیرونش کنن اونو دوره میکردن دستش مینداختن و هی سیخ جارو توی گوشش یا تو دماغش میکردن یا هی پس گردنی میزدن بهش یا ( قرکیش ) میکردن…!…خلاصه اینقده بهش گیر میدادن و اذیتش میکردن که طرف یا خودش میرفت یا بیرونش میکردن از کوچه …! حنای این گردن کلفتا عجب رنگی داشت تو بالاترین… لامصبا دم کدخدا رو هم دیده بودن….! یه عده دیگه هم دم و دستگاه و بارگاه عام واس خودشون درست کرده بودن…خلاصه که گروه زیاد بود… خیلی زیاد…!
گاهی وقتا غروب که میشد اهل محل جمع میشدن زیر درخت شاتوت و شاتوت از تلخی ها میگفت… گاهی اینقدر تلخ میگفت که هم خودش چشاش پر از اشک میشد هم اهالی کوچه… شاتوت غمی توی دلش بود که هیچکس نمیدونست و هیچکس شاتوت رو نفهمید چون نمیدونست چی توی دلشه…! گاهی یکی از پشت کوه املت و سالاد شیرازی درست میکرد میاورد…! یکی اش رشته با سیرابی و کله پاچه میاورد و یکی هم ( لب کارون ) اغاسی رو میخوند و بقیه دست میزدن و دستمال تو دستشون میچرخوندن…تا اینکه طوفان شد….. طوفان شد…!
طوفان که شد درخت شاتوت تاب نیاورد…! از کمر شکست و باد بردش اون دور دورا…. نزدیک قبرستونا اون ته بیابون….دور شد از بالاترین…. خیلی دور…! اما ریشه اش موند تو کوچه بالاترین….! طوفان که شد خیلی چیزا عوض شد…! طوفان که شد دل خشکیده خیلی ها دوباره سبز شد…چشمه اشک خشک شده خیلی ها دوباره جاری شد….! دل مرده خیلی ها دوباره تپید….! لب خشک شده خیلی ها دوباره خندید….! حتی غنچه های خشک شده بوته توی باغچه هم گل داد…!
دیروز با هزار بدبختی افتان و خیزان دوباره گذارم افتاد به کوچه بن بست بالاترین…..! کوچه بالاترین دیگه کوچه نبود…! طوفان سبز بن بست رو خراب کرده بود شده بود شاهراه….! شاهراهی با ادمای جدید… ساختمونای جدید…حرفای نو و پر از شور امید….زندگی موج میزد اونجا و چشمان خسته من به دنبال اشنایی دودو میزد….! و باز غریبانه گوشه ای ایستادم و زل زدم شاید ریشه قدیمی خودم رو پیدا کنم و یا نگاهی اشنا را….! ای جماعت….کسی یک ریشه خشکیده شاتوت رو ندیده توی این پس کوچه ها….؟
ارسال شده در جامعه | 47 دیدگاه »
می 10, 2009 بدست مسعود مشهدی
یک بطر عرق سگی توی یه دونه پاکت فریزر…! یه کاسه ماست و دوتا خیار و چند پر کالباس و دوسه تا خیارشور؛ با دوتا نون و یه خونه خالی و یه کوکا مشهدی…!
…………………………………
– قاسم مادرت نیاد یه وخ ضایع بشه…!
ـــ نه دِداش… مادرُم رفته روضه…حالا ها نِمیه…!
ـــ بریز رضا جان…!
ـــ سلامتی …!
ـــ اوف …اوف…اوف… بَدمَصَب زَهره مِگی…! بده او ماست و خیاره که تا سولاخ کونُم سوزوند لامَصَب…!
ـــ بیا دِداش…!
ـــ ای وَل…!
ـــ جای یک زید مَشدی خالی…!
ـــ بلند کن او ضبط لامَصَبه…!…………..( ساقی امشب می بده پیمونه پیمونه…دست غم کوتاهه از من کنج میخونه… اونقدر مستم بکن تا ……)
ـــ بچه های سَجاد که باباهاشا دکتر مهندِسَن ویسکی جانی باکِر مُخُورَن مایَم عرق سَگی…یَره دنیایَم مال همونایه حرضت عباسي …! ماها چی گهی مُخُورم تو دنیا…ای تف تو روزگار…!
ـــ بریز دِداش … دَم ساقی گرم…!
ـــ سلامتی بچه های قِله…خواج ربه….کوچه زَردی… بال خیابون…ته خيابون !
ـــ نوش…!
ـــ دَمِت گرمه عشقي …!
ــ…………………….( ساقی از گوشه میخونه نرونم… خونه امیدمه بذار بمونم…چل چراغ میخونت……..)
ـــ اخ … اخ …اخ…. شیکَمُم…!
ـــ چیه……..؟ بدو برو مُستراح…!
ـــ اخ لامَصَب اینا چی بود….؟
ـــ ای…ای…ای… مُردُم نِنه….مُردُم …!
ـــ ………………………………..( امشب که مست مستم … دست و پای غم رو بستم….امشب که لول لولم…از من نپرس کی هستم…! )
*****************************
باز خبر غم انگیز کشته شدن حداقل هشت نفر از جوانان مشهدی در اثر خوردن مشروب دست ساز سمی که میانگین سنی اونها بین شونزده تا بیست و سه سال بوده …! خبر کور شدن سه نوجوان دیگه که چشماشون جز سیاهی چیزی نمیبینه…! چشمایی که قرار بود خیلی چیزار و ببینه …زن و زندگی و بچه…! از کجا میاد این مشروبای سمی…؟ چه گناهی کردن بچه های ما…؟ ( ماها چی گهی مُخُورم تو دنیا…ای تف تو روزگار…! )
ارسال شده در جامعه | 27 دیدگاه »
آوریل 25, 2009 بدست مسعود مشهدی
پیاز داغ های انتخابات کم کم داره زیاد میشه؛ همینطور گول زدن مردم از همه جا بی خبر با برنامه ریزیهای موذیانه سیاسیون و متفکرین انتخاباتی … همین چند وقت پیش بود که بنده خدایی که عاشق عضو شورای شهر مشهد شدن بود و یک دوره کلی خرج کرده بود برای تبلیغات و هزار جور عکس های مَکُش مَرگِ ما با نگاه های عاشقانه و قیافه معصومانه و اینکه من دارم میترکم برای خدمت کردن انداخته بود ولی طفلک رای نیاورد؛ این دور اخری بعد از کلی تبلیغ و عکس و اینحرفها پول داده بود به دونفر که ترورش کنن البته از نوع نافرجام…!
خلاصه اون دونفر که پول رو از واسطه گرفته بودن سر پل روسا با موتور میپیچن جلوش و فحش خواهرو مادر رو میبندن به نافش که مرتیکه جاک…مَگه کوری … بیا پایین ببینُم…! اقا اینا مشت رو میکشن به سر و کله بنده خدا و طرف هم هی داد میزنه من از پا نمیشینم… بزنید…بکُشید…! من شیشه ام …بشکنید منو تا تیزتر شوم… من برای این مردم خون میدم… جون میدم …! ای مردم خادم ملت رو کشتن و از این شرو ورا…!
صبح روز بعد توی روزنامه خراسان و قدس هم نوشتن که به یک نامزد انتخابات شورای شهر حمله شد و خودش هم بیانیه داد که من را اگر شرحه شرحه کنید؛ بیدی نیستم که به این بادها بلرزم…جانم فدای مردم مشهد…! من میدونم دارم از جانب چه کسانی تهدید به ترور میشم چون من وابسته به هیچ جناحی نیستم…! خلاصه هی کله باندپیچی شده خودش رو تکون میداد و با بغض میگفت من هراس ندارم از کفتارهای شب چون خدا و این مردم پشتیبان من هستند…! یه مشت مردم عوام هم هی نُچ نُچ میکردنُ میگفتن: نِگا بنده خداره چیجوری زدن ها…! بیشکینه دَستِتا الهی …بعدِ سالی یکی امد بره مِردُم ای شهر کار کنه ایجوری زدن شل و پَلِش کِردَن…!
خلاصه که این روزا ترور کردن و اسپری فلفل و ساسی مانکن و دعوا و درگیری همراه با وعده های سر خرمن و رشوه های الکی روی بورسه …ماهایم که اماده تا یکی بگه اخ…! صد تا پیراهن درست میکنیم براش…!
ارسال شده در سیاست | 10 دیدگاه »
آوریل 12, 2009 بدست مسعود مشهدی
توی اجیل فروشی شلوغ بود که یه زن و مرد با دوتا بچه اومدن داخل و منتظر بودن خرید کنن. زن یه لحظه از مغازه رفت بیرون و دوباره دوید داخل جیغ کشید مَمَد اقا بدو که موتوره بُردَن…! مَرده دوید بیرون و داد زد اّخ که بَدبَخت رَفتُم …! اّخ که بیچاره رَفتُم…! مشتری های اجیل فروشی و مردم در اثر داد و بیداد صاحب موتور جمع شدن و یه نفر گفت موتورت پشتِ ای وانته بابا داد بیداد نکن…! ظاهرا یه ماشین میخواسته از پارک در بیاد و موتور مزاحم بوده میاد موتور رو از رو جک پایین میاره میبره پشتِ یه وانت و وقتی از پارک درمیاد دیگه موتور رو سرجاش نمیذاره…!
مرد دوید رفت موتور رو اوُرد جلوی اجیل فروشی و بجای اینکه خوشحال باشه به زنش گفت: نِنِه سَگ مَگه نِگفتُم پَهلو موتور واستا …ها؟ امَدی تو گهِ کی ره بُخُوری …! زن گفت: بُخُدا مُو حواسُم بود یَکدِفه دیدُم موتور نیست..! مرد گفت: گوته خُوردی حواسِت بود … بزنُم تو سَرت صِدای سَگ بُکُنی؟ دست مرد که بالا رفت زن یه لحظه ترسید و چشماش رو بست…! بچه ها چادر مادرشون رو گرفته بودن و به دست باباشون خیره شدن…! مرد دستش رو پایین اورد و سوار موتور شد…موتور رو که روشن کرد به زن گفت: یالله توله هاتِه سِوار کُن برم…! زن اروم گفت: تُخمه نِمِخِری مَمَد اقا؟ مرد گفت : مَرگ مِخِرُم بَرات …مَرگ…! سوار موتور که شدن بغض یکی از بچه ها ترکید که مُو تُخمِه ماخام بابا… و مرد گاز داد رفت…!
ارسال شده در جامعه | 35 دیدگاه »
آوریل 9, 2009 بدست مسعود مشهدی
دوست داشتن و عشق در جامعه ما درصد بالاییش به رختخواب ختم میشه…! شبای جمعه که میشه این تازه دومادا ولخرج میشن و تازه عروسا هم هی ناز و عشوه و پشت چشم نازک کردن که اینو میخوام اونو میخوام…! و تازه داماد هم هی میگه : مِخِرُم بَرات عَسَلُم…! مِخِرُم بَرات جیگرُم…! مِخِرُم بَرات طِلا…! خلاصه که اقا دوماده با یه روسری خریدن و دوتا ساندویچ کالباس مارتا شب خوبی رو برای خودش تضمین میکنه و اگه کلاسش بالاتر باشه کافی شاپ و پیتزا و احتمالا خرید عطر یا کفش و امثالهم…!
یکی از بهترین دوران زندگی برای جوونها دوران عقد و نامزد بازیه که بنا به شرایط خانواده ها بعضا از چند ماه تا چند سال طول میکشه و توی این مدت شاخ شمشاد هر دفعه که میخواد بره خونه نامزدش بستگی به موجودی جیبش یه شاخه گل یا یه کادویی چیزی میگیره چُسان فُسان میکنه و راه میفته …مادر زن که معمولا تا وقتی اقا داماد به دخترش نگفته باشه بالای چشمت ابروست دامادش رو دوست داره سعی میکنه غذای مورد علاقه اونو درست کنه و حتما اون روز نوشابه هم باید سر سفره یا میز باشه که شادوماد غذا به گلوش گیر نکنه یه وخ …!
اقای داماد سر سفره هی میلُمبونه و عروس خانوم و مادر زن جان هی گوشتای ماهیچه توی قیمه رو میذارن براش و برنج سرریز میریزن تو بشقابش و مادر زنه هی میگه بخور نِنه جان…بخور تا قُوَت دِشتِه بشی…! و عروس خانوم هم که کلمه قوَت رو میشنوه دلش غنج میره و نمکی میخنده و خوش خوشانش میشه..! پدر زنه هم چشم غره میره به زنش و اّی حرص میخوره …اّی حرص میخوره…! تو دلش میگه کوفت بخوری مرتیکه گردن کلفت…! هم پاره جیگرُمه بهش دادُم هم باید یخچال و مایکروفرو گازو مرگ و کوفت براش بخرُم؛ هم گوشتای ماهیچه تو خورشته مُخوره لپه هاشَم مو باید بخورُم…! هم مِگن قوت دِشته بشه که عین خروس وَرجیه رو دخترُم اب کِمَرشه خالی کُنه…! پدر زنه یادش نمیاد که خودشم یه روز تازه دوماد بوده…!
خلاصه که تو دوران عقد ناز دختره خریدار داره و دوماد کمتر از عسل و خانوم گل و جیگر و طلا و قربونت بُرُم و فدات بُشُم بهش نمیگه و خانومی خانومی از دهنش نمیفته…! خار تو دست عروس خانوم بره بگه اخ … اقا دوماد بال بال میزنه که جان…الهی بیمیرُم…! چیکار رَفت قربونت بُرُم اِلهی … بیا بیبینُم کوجات خار رَفت …انگوشتِته بده بُمُکُم تا در بیه …! و هی انگشت عروس خانوم رو بُمُکه و هی دستش رو بوس کُنه و قربون صدقِه اش بره و نازش کنه…! گاهی هم پیش میاد که توی دوران عقد بین عروس دوماد شیکر اب میشه که فقط کافیه چند روز بگذره تا کمر اقا دوماد دوباره پر بشه و عروس خانوم هم هی سر و گوشش بخاره و هوس مشت و مال و شیطونی بکنه اونوخ همه چی حَله …باز دوباره بادا بادا مبارکُ و گوشت ماهیچه و برنج سرریز و اتاق و رختخواب و دستمال کاغذی و عسل و جیگر و اخ و اوف….! ( این ماجرا ادامه دارد )
ارسال شده در جامعه | 33 دیدگاه »
آوریل 8, 2009 بدست مسعود مشهدی
از بچگی کتاب خوندن رو دوست داشتم و بیشتر پول توجیبیم رو کتاب دست دوم میخریدم ( بخاطر ارزونی ) …به جُق و پُق که افتاده بودم کتابای پلیسی میخوندم از قاضی سعید و میکی اسپیلن و مایک هامر و عشیری …اوایل انقلاب کتاب های صمد بهرنگی رو با ولع میخوندم… یک هلو هزار هلو رو که میخوندم دهنم اب میفتاد و پسرک لبو فروش رو که میخوندم بوی لبوی داغ توی اتاق میپیچید…! الدوز و کلاغ ها؛ کوراوغلو و کچل حمزه؛ کچل کفترباز؛ تلخون و چند تا کتاب دیگه …عاشق صمد بودم چون ساده و بی ریا مینوشت …کتاباش هم همینطور ساده بود با کاغذ کاهی و جلد مقوایی…!
یه کتاب خوندم که اسمش یادم رفته اما سرگذشت گنجشکی بود که یه پسر تُخس با پلخمون بهش سنگ میزنه و زخمی میشه …خودش رو که میرسونه لونه بچه هاش دورش جمع میشن و با اشک و ناله مراقبت میکنن ازش تا خوب میشه…داستان رو که میخوندم و عکس های کتاب رو که میدیدم اشکام در اومد و رفتم پلخمونم رو برداشتم تیکه تیکه کردم؛ دوشاخه چوبش رو هم از وسط شکستم انداختم دور …همش حس میکردم اون گنجشک رو من زخمی کردم..!
داستان های رضا رهگذر و علی اشرف درویشیان رو هم کم کم خوندم تا رسید به صادق چوبک با تنگسیر و انتری که لوطی اش مرده بود و غلامحسین ساعدی و محمود دولت ابادی با کلیدر و جای خالی سلوچ و صادق هدایت با وغ وغ صاحاب و بوف کور و سه قطره خون. همه کتابای جلال رو هم جمع کرده بودم و بیشتر از همه مدیر مدرسه رو میپسندیدم…نون والقلم؛ سه تار و کندوها…!
از عزیز نسین و یاشار کمال کتابی نبود که یکبار خونده باشم…! شاید مسخره باشه اما بعضی از کتابها رو من ده بار خوندم و هر بار لذت بردم…! خواجه تاجدار ژان گوره رو حد اقل پنج بار خوندم و خیلی کتاب های دیگه … کتابخونه ای داشتم برای خودم و کتابام عزیز دلم بودن…! اگه کسی کتاب قرض میخواست با اکراه میدادم و هزار تا توصیه که مواظبش باش…! بد ورق نزنی …! اب یا چایی نریزه روش …! انگشتت کثیف نباشه موقع ورق زدن و تُف نزنی انگشتت رو وقتی میخوای ورق بزنی…! کتاب همسایه های احمد و محمود رو دادم به یکی از دوستام که فاتحه اون رو خوند… کتاب رو که گرفتم دیگه باهاش حرف نزدم…!
اواره که شدم کتاب هام رو هم توی کارتن کردم بردم به شهر غریب…! توی غربت بی پولی امانم رو بریده بود تا اینکه چشمم به کتابام افتاد…کتابام رو بردم فروختم… به مفت…به مفت…! اونهمه کتاب رو دادم و چند تا اسکناس مچاله گرفتم و تو راه برگشتن رفتم توی پارک نشستم و مثل بچه ها گریه کردم…! نخندین بهم اما دلم برای کتابام تنگ شده…معلوم نیست چی به سرشون اومده… بخدا من بی وفا نبودم…من عاشق کتابام بودم اما گرفتار بودم…گرفتار…!
ارسال شده در خاطرات | 26 دیدگاه »
آوریل 5, 2009 بدست مسعود مشهدی
بابام عمری شاطر نونوایی بود و نون به سینه تنور میزد… اونم تنور هایی که توی زمین بودن و شاطر باید بغل تنور مینشست و روزی چند صد بار خم میشد داخل تنور و خمیر رو به بغل سینه تنور میچسبوند…! تنورهایی که دیگه اثری از اثارش نیست …! توی مشهد به اون نونها میگفتیم نون بربری که با نون بربری تهرونی ها فرق میکنه…تنور این نوع نون داخل زمین بود و سه نفر دور تنور مینشستن که یکی چونه میکرد که بهش میگفتن چونه گیر و یکی هم چونه ها رو به بغل تنور میزد که بهش شاطر میگفتن و یکی هم با سیخ نون هایی که برشته شده بودن رو از بغل تنور میکند و مینداخت بیرون…! خیلی وقته که دیگه این تنورها برچیده شده چون کارش فوق العاده سخت بود… شاطرهایی که هی خم میشدن و نون به بغل تنور میزدن کم کم غوزکهای پاهاشون روز بروز دچار فرسایش میشد و بعد از مدتی درست نمیتونستن راه برن…!
بابام هفت سالش بود که مادربزرگم بردش دکون نونوایی و سپردش به شاطر و گفت فقط جمعه به جمعه میتونی بیای خونه و بقیه شب ها رو باید توی نونوایی بخوابی … بابام تعریف میکنه میگه شب اول شاطر یک سطل اب با یک تکه کیسه داد بهم گفت پرخو ( تشت چوبی چهار گوش بزرگ که توش خمیر درست میکردن ) رو باید اینقدر بسابی تا عکس خودت رو توش ببینی…! بابام میگه تا سحر تشت چوبی رو سابیدم و هی توش نگاه کردم اما دیدم خودم رو نمیبینم تا همونجا خوابم برد …بابام میگه اینقدر کوچک بودم که عقلم نمیرسید که چوب رو هر چقدر بسابی نمیتونی عکست رو توش ببینی…! اخر هفته که شد بابام که هفت سالش بود با چند تا نون زیر بغل اومد خونه و نون ها رو داد به مادبزرگم … بابام شده بود نون اور خونه…!
گذشت و گذشت تا پسر هفت ساله ای که باید مدرسه میرفت و درس میخوند شد شاطر حسن اما نه به همین سادگی …بابام میگه روزای اولی که نون به سینه تنور میزده شبا خواب میدیده که افتاده توی تنور و داره اتیش میگیره …میگه توی خواب داد میزدم اتیش…اتیش و از ترس تب میکردم…! غوزک های پای بابام بس که به زمین سابیده شده در اثر دولا راست شدن از بین رفته …بابام شاطر که شد ستاره به اسمون بود که سوار دوچرخه میشد میرفت نونوایی …!
حالا بابام پیر شده … میشینه پای تلویزیون و هی زانوهاش رو میماله…! بابام به ما محبت نکرد مثل باباهای امروزی و یکروز بهش گفتم اینو… بابام گفت: مَگه کسی به مو محبت کِرد..؟ مگه کسی مُوره تو بغلش گیریفت نازو نوازش کِرد؟ مُو هفت سالُم بود که یک کُو زَدَن دَره کونُم از خانه اِنداختَنُم بیرون گفتَن برو دکون نونوایی کار کُن..! مگه کسی بره مو اسباب بازی خِرید…؟دلم به چارتا بُجُل خوش بود که بعضي وقتا یواشکی مِرَفتُم بُجُل بازی مِکِردُم…! مو نفهمیدم کی بزرگ رَفتُم…! مو نِفَهمیدُم کی بچه بودُم…! مو هفت سالُم بود که نون میاوردُم خانه…مُو مُحِبَت نِدیدُم که باخام محبت کُنُم… مُوره نوازش نِکِردَن که مو باخام نِوازش کُنُم…! چی مِفَهمِن شماها …. چی مِفَهمِن؟
ارسال شده در جامعه | 24 دیدگاه »
آوریل 2, 2009 بدست مسعود مشهدی
اقا دربه در دنبال یه خونه اجاره ای میگشتم که توی روزنامه خراسان چشمم خورد به یه اگهی اجاره و اتفاقا شرایط همون خونه ای رو داشت که من میخواستم …! زود تلفن رو برداشتم و شماره رو گرفتم خانمی گوشی رو برداشت و با صدای زیبایی گفت: بفرمایید گفتم برای اگهی روزنامه مزاحمتون شدم میشه بگین ادرس این اپارتمان کجاست و اگه ممکنه بفرمایید اجاره اش چقدره؟ گفت اول بگین خانومتون چادری هستن یا نه؟ گفتم نه…! گفت خودتون حزب اللهی هستین؟ گفتم نه والله…! گفت: خیلی خوب شد ادرس حاشیه خیابون س… طبقه دوم نما گرانیت و نوسازه … بعد با عشوه گفت ببینین من یه زن تنهام که توی خونه فقط یه تاپ تنم میکنم با شلوارک یا شلوار استریچ…! گفتم تو خونه خودتون دیگه؟ گفت منظورم کلا توی محیط ساختمونه شما ناراحت نمیشین که ؟ گفتم …نخیر…ابدا …خیلی هم خوشحال میشم..! گفت چرا خوشحال میشی…؟ موندم چی بگم! تته پته کردم و گفتم منظورم اینه که راحت باشین منم مثه پسر خودتون …! گفت خدا نکشت مگه من چند سالمه ؟ خلاصه یه کم صحبت کردیم و از پشت تلفن حدس زدم باید حدود چهل سال داشته باشه …بیوه و مایه دار…! از شما چه پنهون وقتی دیدم ندیده دختر عمو پسر عمو شدیم منم یه کم هی شیطونی کردم اونم هی قهقه خندید و طنازی کرد و عشوه ریخت و گفت تو چقده بلایی مسعود…! اخرش صداش رو نازک کرد گفت …ترو خدا مسعود زود بیا اینجا رو اجاره کن من از تنهایی در بیام دیگه…اوه …اه ….ها ها ها …! من تا حالا ندیده بودم کسی با صداش اینجوری حال بده و با اصواتی که گاه و بیگاه اول یا اخر کلمه هاش میگفت طنازی کنه … کلا اینجوری بگم حال سگی میداد شدید…! مثلا اِوا خیلی میگفت یا وقتی سلام کردم گفت:اِوا سل …..لام..!
ظهر که رفتم خونه مونده بودم چجوری به خانومم بگم … خلاصه دل به دریا زدم و گفتم یه جایی پیدا کردم باید برم ببینم … یه خانوم بیوه صاحب خونه اس …! خانومم به شوخی گفت خوبه دیگه صیغه اش کن اجاره هم نخوایم بدیم … منم نیشم تا بنا گوش باز شد گفتم باشه…!
بعد از ظهر رفتم خونه رو پیدا کردم و زنگ زدم خانومه از پشت ایفون گفت بعععله …گفتم فلانی هستم گفت اِوا مسعود تویی؟ بیا بالا…! توی راه پله ها مونده بودم که تنهاست یا نه که یهو دیدم یه گردن کلفت نکره گفت بفرمایین و طبقه ای که قرار بود اجاره کنم رو نشون داد که پسندیدم و بعد رفتیم اپارتمان خودشون که روی پیلوت بود … اقاهه که یه جورایی عین عقب مونده ها بود و بعدا فهمیدم پسرشه و جای دیگه زندگی میکنه گفت مامان الان میاد…! خلاصه یه دفعه دیدم یه پیره زن هیکل عینکی با موهای قرمز پریشون دستش رو به دیوار گرفته و کورمال کورمال داره میاد…اگه بگم مادر فولاد زره بخدا پربیراه نگفتم …! چشمش چپ بود و یک عینک ته استکانی زده بود … همین که سلام کردم تا جواب داد فهمیدم خودشه …باور نمیکنین این پیرزن چنون صدای خوبی داشت و با عشوه و اطفار حرف میزد که تا حالا ندیده بودم …خلاصه پسرش قولنامه رو نوشت و اسباب کشی کردیم اونجا … از اونروز خانومم هر وخ میخواد حال منو بگیره میگه مگه نگفتی صیغه اش میکنی ؟ زود باش دیگه …! این پیرزنه هم چون دفعه اول که ندیده بودمش پای تلفن چخ چخ کرده بودم باهاش هی دم ساعت عشوه های شتری میاد برام … روزی دوبار زنگ میزنه محل کارم میگه اِوا سل… لام…! به بهانه های مختلف که مثلا مسعود تو الان زنگ زدی به من؟ یا هوس نون سنگک کردم مسعود جون یا مسعود جون الهی قربونت برم میشه بادنجون برام بخری…! گاهی هم که این چیزا رو میخرم میبرم در خونش در میزنم در رو باز میکنه با لباسای لختی هی میگه بفرمایین تو….! گیری کردم بخدا…!
ارسال شده در خاطرات | 48 دیدگاه »
مارس 31, 2009 بدست مسعود مشهدی
فلکه سعد اباد توی بارون ایستاده بودم منتظر تاکسی که یه موتوری گفت مستقیم مِری دِداش؟ منم گفتم اره … بنده خدا توقف کرد گفت بپر بالا عِشقی…! یه کم که رفتیم گفت: کجا مِری مهندس؟! گفتم راستش چها راه ازاد شهر شما هر جا مسیرت نخورد من پیاده میشم! گفت: ای حرفا چیه دِداش؛ مُبُرُمِت …! مُبُرُمِت دِداش…!
توی راه خوشحال بودم از اینکه هنوز هستن ادمایی که برای رضای خدا به هم کمک کنن! چهار راه ازاد شهر که رسیدیم پیاده شدم و از بنده خدا تشکر کردم و اومدم راه بیفتم که گفت: دوهزار تومن مِشه دِداش! گفتم چی؟ مگه مسیرت نبود شما؟ گفت: مُو هَمه جا مَسیرُمه دِداش … کارُم هَمیه! مسافر کِشُم! گفتم من فکر کردم مجانی اوردی! گفت: مجانی نِنه به بابا نِمِده دِداش …!
هزار تومن دراوردم بهش بدم گفت: دوهزار تومن مِشه دِداش …نِخرشه! گفتم با اژانس میومدم دوهزارتومن نمیشد که… انصاف داشته باش لااقل! گفت: نِخرشه دِداش … تازه دیدی چی ترافیکی بود هي لایی میکیشیدُم بَرات..! دوهزار تومن بهش دادم گرفت گذاشت تو جیبش گفت: قابلی نِداشت دِداش…ها بُخدا …! اومدم از خیابون رد بشم یه موتوری دیگه ترمز زد گفت مستقیم مِری دِداش؟ گفتم : نِه دِداش … قربون مِرامِت…!
ارسال شده در جامعه | 20 دیدگاه »
مارس 18, 2009 بدست مسعود مشهدی
بچه تر که بودم عید را دوست داشتم … عید برای من لباس و کفش نو بود…! با مادر که میرفتیم کفش بخریم همیشه یک شماره بزرگتر میخرید و تا مدتها جلوی پنجه اش پنبه میگذاشت …! مادر میگفت بزرگتر که باشه سال دیگه هم میتونی بپوشی …! حکایت کت و شلوار خریدن هم همینطور بود همیشه … کتی با استین هایی بلند که دستان کوچکم گم میشد در ان … و پاچه های شلواری که مادر تو میگذاشت به امید روزی که بچه اش قد بکشه و کوک اون رو باز کنه تا اندازه اش بشه …! کت شلوار هایم را چند سال میپوشیدم و کهنه پوش برادر بزرگتر هم بودم …!
بچه تر که بودم عید را دوست داشتم …عید برای من اسکناس های تا نخورده لای قران بود …! مهمانی که میرفتیم یواشکی جیب هایم را پر از اجیل میکردم و تا میتوانستم شیرینی و میوه میخوردم … همیشه که عید نبود که …! یکی از کار های لذت بخش اونوقت ها شمردن عیدی ها و حدس زدن مقدار عیدی های نگرفته بود …! عمو چقدر میده..؟ دایی چقدر میده …؟ اَه فلانی که گدایه…!
بچه تر که بودم عید را دوست داشتم … عید برای من تعطیلی لذت بخش مدرسه بود و برنامه های قشنگ تلویزیون …روز چهاردم عید منفور ترین روز برای من بود …باز دوباره مدرسه … عید تموم شد…!
بچه تر که بودم زندگی را بیشتر دوست داشتم …عید را بیشتر دوست داشتم …لباس نو؛ کفش نو ؛ اسکناس ؛ ماهی ؛ سبزه ؛ تخم مرغ؛ و همه اینها را بیشتر دوست داشتم…! حالا که بزرگتر شدم زندگی را کمتر دوست دارم …عید و همه متعلقات انرا …اما یادم نمیرود که اسکناس های تا نخورده را در جیب کتم بگذارم …یادم نمیرود که لبخندی بر لبان کودکی بنشانم گرچه ذوق عیدی گرفتن بچه های حالا مثل زمان ما نیست … ! یادم نمیرود اگر من زندگی را و عید را کمتر دوست دارم بچه ها انرا بیشتر دوست دارند…و من بچه ها را…!
ارسال شده در جامعه | 8 دیدگاه »