نَرو جلو دِداش که ماشینِته داغون مُکُنَن کُ…کِشا…!!

دیشب گفتیم بریم در جشن شادی مردم برای راهیابی ایران به جام جهانی شرکت کنیم…! همه چی خوب بود تا اینکه از بلوار وکیل آباد مشهد بعلت ترافیک شدید پیچیدیم داخل بلوار امامت تا یه جورایی فرار کنیم …! کمی که جلو رفتیم دیدیم چند نفر هی به ماشین ها اشاره میکنن که برگردین و یکی دونفر اومدن جلو گفتن: نَرو جلو دِداش که ماشینِته داغون مُکُنُ کُ…کِشا…!!خیلی از ماشین ها گوش کردن و از روی فضای سبز دور زدن و الفرار ولی من یواش یواش رفتم جلو تا اینکه از دور دیدم جمعیت دوطرف یک پراید رو گرفتن و مثل گهواره دارن تکون تکون میدن…خواستیم برگردیم اما دیر شده بود دیگه…!!

کنار من پرایدی بود که راننده و همراهش دختر بودند…. کاش دست من میشکست….!کاش قلم من میشکست….! کاش چشم من کور میشد…! و یا کاش آنقدر بی انصاف بودم که قیچی سانسور میزدم بر دیده هایم….!! دخترها توقع چنین بی حرمتی هایی رو نداشتن اونها شیشه ها رو بالا نکشیده و درها رو قفل نکرده بودن عین من…! چه دستهای پلیدی رفت داخل….و جیغ دخترها…! و ترس همسرم…! و رقص جوانی در جلوی ماشین ما و چشم هایی پر از خون….!! دختری پیاده شد و ……….

دیدن این لحظه های نفرت انگیز تمام زیبایی های شادی مردم رو از ذهنم پاک کرد…! وحشت زده گریختیم به صدمتری و فرار را بر قرار ترجیح دادیم….! و یادم رفت که یکی از همین مردم بود که گل زد به کُره و کاش یادبگیریم که هیچوقت گل به خودی نزنیم…!!

من را با شجونی و شریعتمداری چه کار…؟

محمد رضا خاتمی حرف از آشتی ملی زده…!

اما من با خیلی ها قهر هستم وفکر آشتی هم نمیکنم….!من را با شجونی و شریعتمداری چه کار…؟ من را با مرتضوی چه سنخیتی هست..؟ تف به صورت یامین پور نمیکنم اما از من توقع نداشته باشید حتی به صورتش نگاه کنم….!انحصار طلب نیستم اما لطفا مرا با سیب زمینی هم اشتباه نگیرید…! کینه جونیستم /انتقامجونیستم/ من فرزند صلح و آشتی هستم اما نه با هر عقده گشای دیوانه ای…مرا با چشمان خون گرفته سعید تاجیک چه کار…؟ روی من حساب نکن اقای محمد رضا خاتمی…روی خیلی ها حساب نکن برادر…لطفا زیاد جو گیر نشو….هنوز تا اخر پاییز وقت خیلی مانده….!!

با بغض فریاد کشیدم که رای من کو…?

با دلی خون و قلبی مالامال از اُمید که هر روز هی ناامید تر از دیروز میشود…! با سِگرمِه هایی دَرهَم و چشمانی که لایه ای اَشک روی اون جولان میدهد…! با بغض لامصبی که سالها در گلو مانده و خیلی وقت ها به هِق هِقی تلخ تبدیل شده و خجالت هم نکشیدم ازین گریستن ….و ندیدم از گریه مرد هم تلخ تر….!

با ماتحتی گشاد و جگری به کوچکی جگر گنجشک های کوچ کرده از شهر و دلی که گم کرده ام آن را در روزهای تلخ زندگی ام…! با یک دنیا ترس و واهمه و دنیا داری و هزار هزار بهانه برای این ترسیدن و لرزیدن و خیس کردن….! و با شرمندگی بسیار از به دنبال کشیدن نام مَرد….و دلخوش بودن به نامَرد نبودن….! و اَلَخ……و کوفت….و درد بی درمون….و فلان و بیسار….!

و همه اینها رو نوشتم تا بگم که من هم رای میدم….! نوشتم تا تو فکر نکنی من از خر هم پست تر هستم چرا که خر اگر از راهی برود و پایش در چاله ای بیفتد بار دیگر که از ان راه برود حواسش به ان چاله هست و فکر نکنی من که هر چهار سال پایم به چاله انتخابات میفتد و قوزک پایم میشکند اما باز هم حیا نمیکنم….! باز هم از رو نمیروم…! بخدا که من هم حواسم به چاله هست…کور نیستم…گنگ نیستم….دَگم نیستم…خر هم نیستم…!! من چاله ای میبینم و چفت آن چاهی سیاه پر از افعی و مار و مارمولک و عقرب جَراره…! و باز هم پایم را در چاله میگذارم به این امید که شاید اینبار دیگر قوزک پایم نشکند….! و اگر شکست و درد کشیدم…و باتوم خوردم…! و با بغض فریاد کشیدم که رای من کو…! همین هم برای من کفایت میکند که بفهمم زنده ام هنوز و امیدوار….امیدوار برای فردای کودکانم…!!

من هم رای میدهم و همزمان با رای دادنم همینگونه که الان میگریَم خواهم گریست………………………………..

ماجرای چینگ پسرم…!!

تو حس و حال خودم بودم و داشتم کامنت های اخرین پست رو میخوندم که جیغ علیرضا من رو از جا پروند….! گویا جایی از بدنش به ترک دوچرخه اش گیر کرده بود و هی گریه میکرد جیغ میکشید: چینگم گیر کرده…..چینگم گیر کرده…!! با عجله خودم رو رسوندم بهش و دیدم جلوی شلورارش به فنر نوک تیز تَرک دوچرخه گیر کرده….!

شلوارش رو که ازاد کردم کمی خندید و بعد اومد توی اشپزخونه شلوارش رو کشید پایین و سر دودولش رو گرفت بالا و یکدفعه جیغ کشید شروع کرد به گریه کردن….! دوباره بغلش کردم گفتم چی شد بابا جان….مادرش هم هراسون که چی شده بچه ام….! از بغلم که گذاشتمش پایین نشست روی زمین سر دودولش رو گرفت بالا لب ورچید گفت: سر چینگم سولاخ شده نیگا کن و عین ابر بهاری اشک ریخت…! گفتم آخه کُره خر اونجات از همون اول سولاخ بوده ولی مگه به خرجش میرفت….هی میگفت چینگم سولاخ شده…! با اینکه از دکتر و آمپول وحشت زیادی داره برای اینکه از گریه کردن دست برداره گفتم خب بیا ببرمت دکتر امپول بزنه تا خوب بشی…با تعجب قبول کرد و خواست بره لباس بپوشه که بهش گفتم بیا پماد بزنم خوب بشه….!

خلاصه سر دودولش رو کمی چرب کردم و اونم هی نگاه میکرد با گریه میگفت هنوز سولاخه بابا جون… خوب نشده چینگم…! خلاصه که الان نشسته توی اتاق برای دودولش مرثیه خوانی میکنه هی اشک میریزه هی به دودولِش نگاه میکنه و شانس اوردیم که لَباش به دودولِش نمیرسه والا هر از چند گاهی حتما یه بوسی هم میکرده چینگ سولاخش رو….!! تازه میترسم فردا توی مَهدِشون چینگش رو دربیاره به افسانه جون و سیما جون و شیما جون هم نشون بده تا ببینن که چه بلایی سرش اومده و احتمالا برای همدردی چینگش رو یه بوسی هم بکنن….!!

آخ….اَصغَرآقاجان….اَصغَرآقاجان……..آخ…!!

یک زمانی خونه جای اَمنی بود برای همه کار ….! اما امروزه دیگه از این امنیت خبری نیست…! مستاجر خونه سه خوابه و بزرگی هستم که داخل اون اصلا احساس امنیت نمیکنم…!

توی دستشویی که میری صدای ریدن آقا یا خانم طبقه بالایی و پایینی میاد و گوز و چُس ها با بوهای متفاوت وتو میترسی بگوزی که مبادا صدای گوزت بره طبقه پایین….! یادش بخیر اون قدیما میرفتی مستراح گوشه حیاط و گوزی میدادی که گردوهای درخت همسادِه میریخت پایین و آی حال میداد….آی حال میداد….! حالا توی اپارتمان باید انگشتت رو بذاری به ماتحتت تا گوز بی اختیاری بیرون نیاد که مبادا مهمان دَر خانه یا دختر همسایه بشنَوه و این باد معده گاهی سربالایی میره و آروغ میشه از دهنت میزنه بیرون….چقدر بدبختیم ما…!!

حالا با همه اینها کنار میایم اما با ناله های خانم همسایه چه کنیم که بعد از نزدیک به پنجاه سال هنوز هم اَدای تَنگ ها رو دَرمیاره و بعضی شب ها هی با ناله میگه اَصغر آقا جان قربونِت بُرُم یواشتَر …جانِ مَمَدیَواشتَر…آخ….اَصغَراقاجان….اَصغَراقاجان……..آخ….اخ….اخخخخخخخخخخخخخخخخخ….اَی نِنه…! اَصخَرراقاجان مُردُم….!! آی بابا جان…!!

بزغاله های خرمن کوب…!

یکی ازبزرگترین لطمه هایی که در دوران ریاست جمهوری احمدی نژاد خوردیم اینه که حالا هر مَنگلی فکر میکنه میتونه رییس جمهور باشه و کشورداری کنه ….! یکدورانی بود که برای ریاست جمهوری میگفتن کار هر بز نیست خرمن کوفتن گاو نر میخواهد و مرد کهن اماحالا یه گله بز ریختن وسط مَع مَع میکنن میگن ما میتونیم خرمن کوبی کنیم….! یکی نیست بگه بابا شما پدر گندمای مردم رو درمیارین و بجز خوردن و ریدن کاری از دستتون برنمیاد….! و تازه وقتی این رو بهشون میگی به احمدی نژاد اشاره میکنن میگن یعنی مگه ما از این مَنگل کمتریم…؟

اما دریغ که این خرمن منتظر است ولی نه مرد کُهَنی هست نه گاو نری….همه منتظریم که امسال هم یکی توی پاچه مون بره اما غافلیم که اینبار از پشت گردن چنون فرومیکنن که اخ هم نمیگیم….! اي كاش كبك هايي بوديم سر در برف و نميديديم اين قضايا را كه آنوقت بهانه اي داشتيم براي منفعل بودن خودمان…! دريغ از امروز كه ميبينيم و ميشنويم و بوضوح لمس ميكنيم كه چه دارند با ما ميكنند و هيچ يك از حواس ما واكنش نشون نميده …! عين مفلوجي بر روي ويلچر كه فقط پلك ميزنه و نفس ميكشه…!مايي كه خودمان دلمان به حال خودمان نميسوزد چه انتظاري از ديگران براي دلسوزي داريم…! حراميان دلي براي سوختن ندارند اما خوب بلدند مال و جان ما را بسوزانند و چپاول كنند…! فردا به بچه هامون چي بگيم….؟ بگيم همان بلايي را كه پدران ما بر سرمان اوردند ما هم به نوعي ديگر برسر شما اورديم…؟…حقا كه فرزندان خلفي هستيم…!

گاهی که بغض دارم…!

بچه که بودم پوست هندونه رو میتراشیدم و آبش رو هورت میکشیدم و باز میتراشیدم و هورت میکشیدم تا ته پوست سفید میشد…! مادر میگفت اگه باز هم بتراشی بخوری کچل میشی و من باز هم میتراشیدم و هورت میکشیدم و کچل هم نشدم شکر خدا …!

بچه که بودم پنیر خیلی دوست داشتم و مادر همش من رو میترسوند که ننه جان پنیر آدَمه خِرفت مُکُنه ..نخور اِقَد….! شاید خرفتی الان ما هم ره آورد همون پنیر ها باشه…!

بچه که بودم سیب زمینی های ته دیگ رو میذاشتم کنار بشقابم تا وقتی برنجم رو خوردم بعدا اونها رو بخورم که طعم خوبش بمونه توی دهنم…!

بچه که بودم بابای خدابیامرز یه مشت میزد روی پیاز پوست گنده و مینداخت قاطی نخود لوبیا و گوشت ابگوشت میکوبید…! کوبیدن گوشت که تموم میشد چشم من و برادر ها به گوشتکوب بود تا ببینیم سهم کدوممون میشه لیس زدن گوشت های دورش…!

بچه که بودم تمام قاقالی لی ما یه مشت تخمه خربزه یا هندونه بود که مادر میریخت توی جیبمون و با چه لذتی تخمه هندونه رو میشکستم میخوردم و تخمه خربزه رو هم فقط میجویدم ….!

گاهی که دلگیرم…گاهی که بغض دارم….گاهی که دلم میخواد به همه فحش بدم…زود بچه میشم و میرم زیر پله قوز میکنم ….! بچه ها به کسی فحش نمیدن….اما زود اشکشون درمیاد…! صدای یکنفر میاد که میگه خجالت بکش مرد گنده….!! یحتمل با اقای همسایه است که خیلی مرد گنده ای است…ومن دوستش ندارم….!!

یک تحلیل کثیف سیاسی…!!

یه بنده خدای راننده تاکسی بود که وقتی زورش میومد سَر مردونگیش رو میکرد توی یک شیشه نوشابه یکبار مصرف و خودش رو تخلیه میکرد…! بعد حیفش میومَد اون شیشه رو دور بندازه برای همین اون رو میشست دوباره آب میکرد میذاشت صندوق عقب و گاهی با اون سر رادیات ماشینش آب میریخت….! دو روز بعدَم که هوا گرم میشد باز همون شیشه رو آب میکرد میذاشت توی فریزر خونه اش و وقتی یخ میبست توی ترافیک قُلُپ قُلُپ آب یخ اون رو میخورد و باز دوباره وقتی جیشش میگرفت سر مردونگیش رو میکرد توی همون شیشه و اَلخ….!! ( یَره خواهره مادر….!) وقتی هم این موضوع رو بهش میگفتی صداش رو کلفت میکرد میگفت: شُستُمِش دِداش…توش ریکا رِختُم قِشَنگ شُستُم….!!

ممکنه این شیشه ها با ریکا تمیز شسته بشه اما آب خوردن در ان با اون ذهنیت شاشیدن قبلی و نجس بودن یه حس خیلی بدی داره….! اما یه بنده خدایی هم حرف جالبی میزد…!میگفت:اگه تو بیابون باشی آب خوردن توی این شیشه سابقن جیشی از آب خوردن توی ظرف گهی بهتره که…نیست…؟ ( همون جریان نخ نمای بَد از بَدتر و دفع اَفسَد با فاسد و اَلَخ…!!)

برای همین هم من از دیدن وحتی شنیدن اسم ظرف گهی چندِشَم میشد ودودِل بودم که بالاخره آیا در موقع لزوم میشه از شیشه جیشی آب خورد یانه که خدا رو شکر شیشه جیشی هم رد صلاحیت شد….!! حالا لِنگام رو دراز میکنم رو به آفتاب تا صبح دولَتَم بِدَمَد….!!

سِیّدِ چُل بُر…..!!

یه نِصبه شَبی بود که بابا یهویی فِشار دادُ ما هم پامون سُر خورد از پُشتِش تُلُپی افتادیم تو رَحِمِ مادر که داشت نَفَس نَفَس میزد اون زیر…!! نُه ماه خوردیم و خوابیدیم و عشق و حال کردیم غافل از اینکه دنیا همین یه وجب جای گرم و نرم نیست….! هر چی که هوس میکردیم یه لگد میزدیم به شکم مادر که ویارش میگرفت و گر گر لواشک آلو و برگه زردآلو و قرقروت و کشک تخته ای میفرستاد اون تو برامون….چه حالی داشت تنها خوری….!! تازه داشتیم به جُغ و پُغ میفتادیم که یهو یکی تَخت کَله اَمون رو گرفت زرتی کشید بیرون….! هنوز گیج میزدم که از پا اویزونمون کَردَنُ دوتا زَدَن دَرِ کونِمون….بشکنه دَستِت اِلهی قابلِمه…..!!

هنوز چشممون باز نشده بود که همه قربون صدقه دودولِمون میشُدَنُ میگفتن دودول طلا…! کاکُل زَری…!! هنوز از حموم زایمون در نیومده بودیم که دادَنَم دست عاقِله مَردی که دهنش رو آورد بیخ گوشِمون به عربی یه چیزایی گفت…! تا خواستم بگم نَخون لامَصَب نَخون که دیدم یه لَندِهوری چاقو به دست چشمای حیزِش رو دوخته به تمام عزت و اعتبارِمون…. بُریدَن آقا…بُریدَن….!!بشکنه دَستِت اِلهی سِیّدِ چُل بُر…..!!

سر دودولِمون یه عَمامه بستن هُلِمون دادَنِ توی این دنیا…! دنیایی که دوست نداشتم پابذارم توش بس که کِثافت بود…از همون اولش هم با زورُ هُل و فِشار بود….جَبر روزگار بود…! خدا بیامرزَدِت بابا جون…! کاپوت که نبود اون روزگار اما یه کُهنه پیدا نمیشد که مارو بریزی وسطش پرت کُنی توی سطل خاک….یا بقول امروزیا سطل زباله…که شرف داشت به این روزگار….که شرف داشت به این روزگار…!؟!

شیافی برای رییس جمهور…!

امروز صبج علیرضا شدیدا تب کرد و ظهر بردیمَش دکتر و اقای دکتر همینطور که نسخه مینوشت گفت من شیاف مینویسم مُنتِها پیدا کردنش با شما….! ( دَستِ گلِش دَرد نِکُنِه…!)

اولین داروخونه که رفتیم گفت شیاف نداریم….ولی یه دونه میدَم تا کارتون راه بیفته…! خانومَم گفت: حالا باید چیکار کنیم پس…؟ اقای داروخانه چی گفت برین از مادربزرگتون بپرسیم پنجاه سال پیش چیکار میکرده شما هم همون کار رو بکنین….!! الان ما برگشتیم به پنجاه سال پیش…! خانومم گفت حالا این یه دونه شیاف رو استعمالش کنیم یا روزی یه بار بمالیم دَمِ مَقعَدِش….!!

…………………………………………………………………………………….

و من همونطور که بچه به بغل روی صندلی نشسته بودم به این حرف احمدی نژاد فکر میکردم که گفته (تحریم ها در مردم ما اثری نداشته) و بچه من داشت در تب میسوخت و هذیان میگفت و این پدرسگ هم نبود تا ببیند که تحریم ها چه اثری داشته…..! و دلم از خدا تَنقیه ای خواست به بزرگی توپ بسکتبال و لوله ای به کلفتی گردن شیوخ نازنین تا اون رو پُر از مَلات سیمان کرده و در مَقعَد جناب رییس جمهور فرو کُنَم تا مَلات سیمان از دهانش بزند بیرون و دیگر نتواند هم از دهانش حرف مُفت بزند و هم از مقعدش بریند به این مملکت…!

و همین دیگر و ملالی نیست جُز تب داشتن بچه ام و فکر بچه هایی که عین بچه من امروز در سراسر میهن در تب دیوانگی های این مَردَک سوختند….!!

و بمیرم برایت پسرم…. و بمیرم برایت….! و بقران که من گه خُوردَم اگه روزی گفتم مرگ برشاه….و به همین امام هشتم که من بچه ای نادون بیشتر نبودم که اگر ادم بزرگی بودم بعید نبود که امروز کمی از ان تَنقیه به مَقعَد خودم هم استعمال میکردم تا بسوزم و کمی درد سوزش بچه هایی رو بفهمم که سوختند….و صدای آخ انها را هم کسی نشنید….!!!

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 318 مشترک دیگر بپیوندید